امام على علیه‌السلام: الباطِلُ أضْعَفُ نَصيرٍ؛ باطل، نا توانترين ياور است. (غرر الحكم/717)

 

امام على علیه‌السلام: الباطِلُ غَرورٌ خادِعٌ؛ باطل فريبنده اى گمراه كننده است. (غرر الحكم/549)

 

امام على علیه‌السلام: إنّ الباطِلَ خَيْلٌ شُمُسٌ رَكِبَها أهلُها و أرْسَلوا أزِمَّتَها، فَسارَتْ (بهِم) حتّى انْتَهتْ بهِم إلى نارٍ وَقودُها النّاسُ و الحِجارةُ؛ باطل [همچون] رمه اسبهاى چموش است كه صاحبانشان بر آن‌ها نشسته و افسارشان را رها كرده اند. پس، سواران خود را مى برند و آن‌ها را در آتشى مى افكنند كه آتشگيره آن مردمانند و سنگها. (نهج السعادة: 3/294)

 

امام على علیه‌السلام: كيفَ يَنْفَصِلُ عن الباطِلِ مَن لَم يَتَّصِلْ بالحقِّ؟ !؛  چگونه از باطل جدا شود، كسى كه به حق نپيوسته است؟! (غرر الحكم/7006)

 

امام على علیه‌السلام: مُسْتَعمِلُ الباطِلِ مُعذَّبٌ مَلُومٌ؛ به كار گيرنده باطل، با عذاب و سرزنش رو به رو می‌شود. (غرر الحكم/9868)

 

امام على علیه‌السلام: فَلأَنقُبَنّ الباطِلَ حتّى يَخرُجَ الحقُّ مِن جَنْبِهِ؛ من باطل را خواهم شكافت تا حق از پهلوى آن بيرون آيد. (نهج البلاغة: الخطبة33)
 

امام على علیه‌السلام: الحقُّ طريقُ الجنّةِ، و الباطلُ طريقُ النّارِ، و على كُلِّ طريقٍ داعٍ؛ حق راه بهشت است و باطل راه آتش و بر سر هر راهى دعوتگرى است. (نهج السعادة: 3/291)

 

امام على علیه‌السلام: لا تَعرِفونَ الحقَّ كمَعرِفتِكُمُ الباطلَ، و لا تُبْطِلونَ الباطلَ كإبْطالِكُمُ الحقَّ؛ ـ در نكوهش ياران خود ـفرمود: شما آن گونه كه باطل را مى شناسيد، با حق آشنا نيستيد و چنان كه حق را پايمال مى كنيد، در راه نابودى باطل گام بر نمى داريد. (نهج البلاغة: الخطبة69)

 

امام على علیه‌السلام: ظَلَمَ الحقَّ مَنْ نَصرَ الباطلَ؛ هر كس باطل را يارى كند به حق ستم كرده است. (غرر الحكم: 6041)

 

امام على علیه‌السلام: أمَا إنّه ليسَ بينَ الحقِّ و الباطلِ إلاّ أربَعُ أصابِعَ.. . الباطلُ أنْ تقولَ: سَمِعتُ، و الحقُّ أنْ تقولَ: رَأيْتُ؛ هان! ميان حق و باطل جز چهار انگشت فاصله نيست.. . باطل، آن است كه بگويى: «شنيدم» و حق، آن است كه بگويى: «ديدم». (نهج البلاغة: الخطبة 141)

 

امام على علیه‌السلام: أيُّها النّاسُ، منَ عَرفَ مِن أخيهِ وَثيقَةَ دِينٍ و سَدادَ طريقٍ فلا يَسْمعَنَّ فيهِ أقاوِيلَ النّاسِ، أمَا إنّهُ قد يَرمي الرّامي، و يُخطئُ السِّهامَ، و يُحِيلُ الكلامَ، و باطِلُ ذلكَ يَبورُ، و اللّه ُ سَميعٌ و شَهيدٌ. أمَا إنّه ليسَ بينَ الحقِّ و الباطلِ إلاّ أربَعُ أصابِعَ. ـ فسُئلَ عن معنى قولِهِ هذا، فجَمعَ أصابِعَهُ و وَضعَها بينَ اُذُنهِ و عَينهِ ـ ثُمّ قالَ: الباطلُ أنْ تَقولَ: سَمِعتُ، و الحقُّ أنْ تَقولَ: رَأيْتُ؛ اى مردم! هر كس برادر خود را به استوارىِ دين و درستىِ راهْ شناخت، هرگز به گفته هاى مردم درباره او گوش نسپارد. زنهار كه گاه، تيرانداز تير مى افكند و تيرهايش به خطا مى رود، و بسى سخن كه خلاف حقيقت است، گفتار باطل تباه است و خداوند شنوا و گواه. هان! ميان حق و باطل جز چهار انگشت فاصله نيست. ـ از آن حضرت درباره معناى اين سخن سؤال شد. امام، انگشتان خود را به هم چسباند و آن‌ها را ميان گوش و چشم خود گذاشت ـ و آن گاه فرمود: باطل اين است كه بگويى: «شنيدم» و حق آن است كه بگويى: «ديدم». (بحار الأنوار: 75/197/16)

 

امام باقر علیه‌السلام: سُئلَ أميرُ المؤمنينَ علیه‌السلام: كَمْ بينَ الحقِّ و الباطلِ؟ فقالَ: أربَعُ أصابِعَ ـ و وَضعَ أميرُ المؤمنينَ يدَهُ على اُذُنِهِ و عَينَيهِ ـ فقالَ: ما رَأتْهُ عَيناكَ فهو الحقُّ، و ما سَمِعَتْهُ اُذُناكَ فأكْثرُهُ باطلٌ؛ از امير المؤمنين سؤال شد: فاصله ميان حق و باطل چه اندازه است؟ فرمود: چهار انگشت. ـ امير المؤمنين دست خود را ميان گوش و چشم خود قرار داد ـ و فرمود: آنچه چشمانت ببيند حق است و آنچه گوشهايت بشنود بيشترش باطل است. (بحار الأنوار: 75/196/9)

 

امام باقر علیه‌السلام: سألَ الشّاميُّ ـ الّذي بعثَهُ معاويةُ ليسألَ أميرَ المؤمنينَ علیه‌السلام عمّا سألَ عنه ملِكُ الرُّومِ ـ الحسنَ بنَ عليٍّ علیه‌السلام: كَم بينَ الحقِّ و الباطلِ؟ فقالَ علیه‌السلام: أربَعُ أصابِعَ، فما رَأيتَهُ بعينِكَ فهُو الحقُّ، و قد تَسمَعُ باُذُنَيْكَ باطلاً كثيرا؛ مرد شامى ـ همو كه معاويه فرستادش تا پرسشهايى را كه پادشاه روم از وى پرسيده بود از امير المؤمنين علیه‌السلام بپرسد ـ از حسن بن على عليهما السلام پرسيد: فاصله حق و باطل چقدر است؟ فرمود: چهار انگشت، آنچه با چشم خود ديدى آن حق است، ولى با گوش خود باطل فراوان مى شنوى. (بحار الأنوار: 75/196/10)

 

امام على علیه‌السلام: فلَو أنَّ الباطلَ خَلَصَ مِن مِزاجِ الحقِّ لَم يَخْفَ علَى المُرتادِينَ، و لَو أنَّ الحقَّ خَلَصَ مِن لَبْسِ الباطلِ انْقَطَعتْ عنه ألْسُنُ المُعانِدينَ، و لكنْ يُؤخَذُ مِن هذا ضِغْثٌ و مِن هذا ضِغْثٌ؛ اگر باطل با حق در نياميزد بر حقيقت جويان پوشيده نمى ماند و اگر حق با باطل آميخته نشود، زبان دشمنان آن بريده می‌شود، ليكن مشتى از آن برداشته می‌شود و مشتى از اين [و بدين ترتيب حق و باطل در هم آميخته می‌شود و شبهه پيش مى آيد]. (نهج البلاغة: الخطبة 50)

 

امام على علیه‌السلام: كَم مِن ضَلالةٍ زُخْرِفَتْ بآيةٍ مِن كتابِ اللّه ِ كما يُزَخْرَفُ الدِّرْهَمُ النُّحاسُ بالفِضَّةِ المُمَوَّهَةِ!

بسا گمراهى اى كه با آيه اى از كتاب خدا آراسته شود همچنانكه دِرهم مسى با روكشى از نقره تقلّبى آراسته مى گردد! (غرر الحكم: 6969)

 

امام صادق علیه‌السلام: أبَى اللّه ُ أنْ يُعَرِّفَ باطلاً حقّا، أبَى اللّه ُ أنْ يجْعَلَ الحقَّ في قلبِ المؤمنِ باطلاً لا شكَّ فيهِ، و أبَى اللّه ُ أنْ يَجعَلَ الباطلَ في قلبِ الكافرِ المُخالِفِ حقّا لا شَكَّ فيهِ، و لَو لَم يَجْعَلْ هذا هكذا ما عُرِفَ حقٌّ مِن باطلٍ؛ خداوند ابا كرده است از اين كه باطلى را حق بشناساند؛ خداوند ابا كرده است از اين كه حق را در دل مؤمن، باطلى ترديد ناپذير جلوه دهد؛ خداوند ابا كرده است از اين كه باطل را در دل كافر حق ستيز به صورت حقّى ترديد ناپذير جلوه دهد؛ اگر چنين نمى كرد حق از باطل شناخته نمى شد. (بحار الأنوار: 5/303/12)

 

امام صادق علیه‌السلام: لا يَستَيقِنُ القلبُ أنَّ الحقَّ باطلٌ أبدا، و لا يَستَيقِنُ أنَّ الباطلَ حقٌّ أبدا؛ هرگز دل به باطل بودن حق و به حق بودن باطل يقين نمی‌کند. (تفسير العيّاشي: 2/53/39)